عنوان: "نقطه آغاز"
...
این انتهای کفر نیست، آغاز تفکر است.
ما خدا را آفریده ایم یا خدا ما را؟
...
نیچه
عنوان : "پوزش"
...
از شیطان پـــوزش میطلـبیم ... !
نباید فراموش کنیم که ما فقــــط یک طرف داستان را شنیدهایم ... !
تــمام کـــتاب ها را خـــدا نوشته است ... !
...
ساموئل باتلر
عنوان: "خودم و کرم هایم"
...
طبیعی ست وقتی یک دندان، یا یک دست از بدن جدا شده باشد،
دیگر عضوی از اعضای بدن به حساب نیاید.
اما قضیه به همین سادگی هم نبود.
ترلکوفسکی از خودش پرسید :
"یک انسان دقیقا از چه زمانیدیگر آن آدمی که خودش فکر می کند هست
- یا دیگران فکر می کنند هست - نیست؟
فرض می کنیم من یکی از دست هایم را از دست بدهم.
بسیار خوب در این صورت می گویم خودم و دستم.
اگر هر دو دستم را از دست داده باشم می گویم خودم و دست هایم.
اگر به جای دست ها پاهایم را از دست داده باشم،
باز هم فرقی نمی کند: خودم و پاهایم.
اگر به دلایلی لازم شود شکم، کبد یا کلیه هایم را در بیاورند
- اگر اصلا چنین چیزی ممکن باشد –
باز هم می توانم بگویم خودم و اندام هایم.
اما اگر سرم را از دست بدهم،
در آن صورت چه می توانم بگویم؟
خودم و بدنم یا خودم و سرم؟
سر، که حتی عضوی از جنس دست و پا نیست،
با چه منطقی من را از آن خود کرده؟
به این خاطر که حاوی مغز است؟
اما لارو ها و کرم ها و احتمالا انواع دیگری از موجودات هم هستند که
مغز ندارند.
درباره ی چنین مخلوقاتی چه می توان گفت؟
آیا در جایی مغزهایی هستند که بگویند:
خودم و کرم هایم؟
برداشتی آزاد از کتاب مستاجر
رولان توپور
...
عنوان : "کاش گاهی.."
...
کاش گاهی مرد بودم..
می شد تنهاییم را....
به خیابان بیاورم..
سیگاری دود کنم..
و نگران نگاه های مردم نباشم....
.
کاش گاهی مرد بودم..
می شد شادی ام را..
به کوچه ها بریزم..
با صدای بلند بخندم..
و هیچ ماشینی..
برای سوار کردنم....ترمز نکند!
...
عنوان : "زندگی واقعی"
...
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی " پرسید:
اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای کی گفت:البته! اگر کوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهی ها جعبه های محکمی می ساختند
همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند
برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد
گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند
چون که
گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است
برای ماهی ها مدرسه می ساختند
و به آنها یاد می دادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند
درس اصلی ماهی ها اخلاق بود
به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است
که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند
به ماهی کوچولو یاد می دادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند
آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میایید
اگر کوسه ها آدم بودند
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت
از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند
ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند
که در آن ماهی کوچولوهای قهرمان
شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند
همراه نمایش آهنگهای محسور کننده یی هم می نواختند که بی اختیار
ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاند
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت
که به ماهیها می آموخت
"زندگی واقعی در شکم کوسه ها اغاز میشود"
برتولد برشت
عنوان: "آفریننده"
...
مومنان همه دین ها را بنگرید!
از چه کس از همه بیش بیزاراند؟
از آنکس که لوح ارزش هاشان را در هم می شکند،
از شکننده،
از قانون شکن:
لیک او همانا آفریننده است!
...
برداشتی آزاد از کتاب
"چنین گفت زرتشت"
نیچه
عنوان : "زاهد و زهدش"
...
دستاویز مبتذلی که زندگی زاهد را قابل تحمل میکند این است که دائم بجنگد،
آن هم با کی؟
با خودش!
دائم از پیروزیای به شکستی رود و از شکستی به پیروزیای.
برای انجام این مبارزه، باید دشمنی در برابر داشته باشد!!
او را برای خود میتراشد.
چون ناتوان است،
مبارزه را به دشمنی درونی تبدیل میکند
و با خود میپیچد!
...
برداشتی آزاد از کتاب
"اراده معطوف به قدرت"
نیچه
عنوان: “کافکا و عروسک مسافر”
...
«داستان از این قرار است که یک روز کافکا ، در حال قدم زدن در پارک، چشمش به دختربچهای می افتد که داشت گریه می کرد. کافکا جلو میرود و علت گریه ی دخترک را جویا می شود. دخترک همانطور که گریه می کرد پاسخ میدهد: «عروسکم گم شده !» کافکا با حالتی کلافه پاسخ میدهد: «امان از این حواس پرت! گم نشده ! رفته مسافرت.» دخترک دست از گریه میکشد و بهت زده میپرسد: «از کجا میدونی؟» کافکا هم می گوید: «برات نامه نوشته و اون نامه پیش منه». دخترک ذوق زده از او می پرسد که آیا آن نامه را همراه خودش دارد یا نه که کافکا میگوید: «نه. تو خونهست. فردا همینجا باش تا برات بیارمش».
کافکا سریعاً به خانهاش بازمیگردد و مشغول نوشتن نامه میشود. چنان با دقت که انگار در حال نوشتن کتابی مهم است! و این نامه نویسی از زبان عروسک را به مدت سه هفته ادامه میدهد؛ و دخترک در تمام این مدت فکر میکرده آن نامه ها به راستی نوشتهی عروسکش هستند. و در نهایت کافکا داستان نامهها را با این بهانهی عروسک که «دارم عروسی می کنم» به پایان میرساند.».
این؛ داستان همین کتاب “کافکا و عروسک مسافر” است. اینکه مردی مانند کافکا سه هفته از روزهای سخت عمرش را صرف شاد کردن دل کودکی کند و نامهها را –به گفتهی همسرش دورا– با دقتی حتی بیشتر از کتابها و داستانهایش بنویسد؛ واقعا تأثیرگذار است.
او واقعا باورش شده بود. اما باورپذیری بزرگترین دروغ هم بستگی به صداقتی دارد که به آن بیان میشود. -امّا چرا عروسکم برای شما نامه نوشته- این دوّمین سوال کلیدی بود. و کافکا خود را برای پاسخ دادن به آن آماده کرده بود. پس بی هیچ تردیدی گفت: «چون من نامهرسان عروسکها هستم.»
...
عنوان: "مصیبت"
...
اگر به اندازه کافی صعود کنیم،
به ارتفاعی می رسیم که در آن،
مصیبت دیگر مصیبت بار جلوه نمی کند...
...
برداشتی آزاد از کتاب
"وقتی نیچه گریست"
عنوان: "فقط یک نفر"
...
در یک زوج،
فقط یک نفر،
و نه هرگز دو نفر،
"به طور کامل" وجود دارد،
دومی غرغرکنان یا لبخندزنان پیروی می کند،
بخشی از توانایی هایش را از دست می دهد،
و فقط پیروی می کند.
زوج، مجموعه ای پیچیده است-
مثل تمامی چیزهای غیرممکن..
...
برداشتی آزاد از کتاب "دیوانه وار"
کریستین بوبن
عنوان: "خشونت"
...
می دانید؟
خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست. خشونت، تحقیر و آزار گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند. نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که ارام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد، چاق تر باشد، زیباتر باشد، خوشحال تر باشد، سنگین تر باشد، سکسی تر باشد، خانه دارتر باشد، عاقل تر باشد... خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد. مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان "مادر ... ها، ... ها، خواهر ...ها، مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسار"هایی است که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم. خشونت، آزار، تحقیر همان "زن صفت، مثل زن گریه می کردی"هایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند. خشونت، آزار، تحقیر، پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون... . فلان لباس را نپوش چون...است. چون هایی که اسمشان می شود " عشق". عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود. خشونت توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی، جنسی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها.
می دانید؟
کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماهها و سالها گرفته می شود گاهی هیچ وقت، هیچ وقت، ترمیم نمی شود خشونت دست سنگین پدری است که بر صورت دخترک 9 ساله اش بلند می شود اما هرگز فرود نمی آید. خشونت گردنکشی برادری است که نگاه پسرک معصوم همسایه را کور می کند و خواهر را ناامید می کند از عشق پاک و دیوار به دیوار همسایگی . خشونت آروغ زدن های شوهر است به جای دستت درد نکند برای دستپخت عالی یک صبح تا ظهر حبس شدن در آَشپزخانه . خشونت قانون نابرابر حق قیومیت پدربزرگی است که در فقدان پدر ، صاحب بلامنازع نوه ی دختری اش می شود بی اینکه حضور مادر در جایی دیده شده باشد. خشونت حق ارثی است که پس از مرگ پدر به تو داده می شود نیم آن چیزی که برادرت می گیرد و تازه منت بر سرت می گذارند که نان آور خانه ات دیگری است . خشونت خود ما زنانیم که تمامی اینها را می پذیریم بی هیچ اعتراضی و آن کسی را هم که در میانمان به اعتراض بلند می شود با القاب زن فلان و بهمان به سخره می گیریم .
خشونت خود خودمانیم و از ماست که بر ماست!
...
عنوان : "هراس"
...
دلباختگان حقیقت،
از دریای توفانی و چرکین نمی هراسند.
آنچه ما را می ترساند،
آب کم ژرفاست!
...
عنوان: برای ژاپن..
|
حالا یک زلزله نه ریشتری ژاپن را لرزانده است. شدت و قدرت زلزله آنقدر زیاد بوده است که باعث شده است سرعت گردش زمین به دور خودش تغییر کند و سونامی آن تا آنور اقیانوس آرام و ساحل کالیفرنیا برود. راکتورهای اتمی فوکوشیما می توانند چرنوبیل و هیروشیمای دیگری خلق کنند. و مردم ژاپن در حال …. در حال زندگی کردن هستند. گزارشگر رادیوی ان پی آر با زن میانسالی صحبت کرد که با آرامش در حال جدا کردن کاغذ و پلاستیک در میان زباله های پناهگاهش بود تا برای بازیافت بفرستند. معلمی به خبرنگار گفت که عمری به تدریس در شهر مشغول بوده است و حالا نگران دانش آموزان سابقش هست که در میان گمشدگان هستند. دنیا در حال تحسین آرامش و متانت مردم ژاپن است. و همه دارند می پرسند چرا ژاپنیها مغازه ها را غارت نمی کنند. . جک کافتری در وبلاگش این سوال را پرسیده است. و جوابها جالب هستند! گرگ از آرکانزاس، ناتاشا از ونکور، کن از نیوجرسی و بیز از پنسلوانیا و خیلیهای دیگر فقط یک جواب دارند: حس غرور ملی و شرافت فردی. خوب است ملتی بتواند به مردم جهان نشان دهد که چیزهایی دارد که در هیچ زلزله ای نمی لرزند حتی اگر زلزله نه ریشتر باشد.
...
عنوان : نجات بخش
...
من نیز با ایشان رنج برده ام و رنج می برم.
اینان درچشم من بندیان اند و داغ خوردگان.
همان که "نجات بخش" می نامند اش،
ایشان را در بند افکنده است:
در بند ارزش های دروغین و کلام های پوچ!
ای کاش کسی ایشان را از چنگ "نجات بخش" شان نجات می بخشید!
.
اما می باید برایم آوازهای خوش تری بخوانند،
تا من به "نجات بخش" شان ایمان آورم!
مریدان اش می باید در نظر ام نجات یافته تر از این آیند!
...
نیچه
عنوان : شک
...
من این خدای مانندان را خوب می شناسم!
آنان می خواهند دیگران به ایشان ایمان داشته باشند
و شک گناه باشد.
...
نیچه
عنوان : "خم می شوم"
...
اشراف شکسته شدن را به خم شدن ترجیح میدهند،
ولی من خم میشوم،
زیرا همچنان خود را دوست دارم!
...
سقوط
"آلبر کامو"
عنوان : "روشنگری چیست"
...
چه راحت است صغیر بودن! [آدم صغیر پیش خود چنین استدلال می کند که] اگر کتابی داشته باشم [منظور کتاب مقدس است] که به جای فهمم عمل کند، اگر کششی داشته باشم که به جای وجدانم عمل کنم و اگر پزشکی داشته باشم که به من بگوید که چه چیزهایی بخورم و چه چیزهایی نخورم و ... در این صورت نیازی ندارم که به خود زحمت دهم. اصلاٌ احتیاجی ندارم که بیاندیشم؛ تا وقتی پول دارم، دیگران جور مرا می کشند. قیم هایی که از سر خیرخواهی، سرپرستی انسان های صغیر را بر عهده گرفته اند زود درمی یابند که بخش اعظم نوع بشر برداشتن گام به سوی بلوغ ذهنی را نه تنها دشوار، بلکه بسیار خطرناک می دانند.
...
قیم ها پس از آنکه گاوان خود را رام کردند و مطمئن شدند که این زبان بسته های مطیع و سر به راه بدون یوغی که بر گردن دارند گامی بر نخواهند داشت، آنان را بر حذر می دارند که مبادا این یوغ را از گردن خود بیفکنند و آزادانه گام بردارند. چون در آنصورت خطر آنان را تهدید خواهد کرد. اما این خطر واقعاٌ چندان بزرگ نیست. زیرا پس از آنکه آنان چند بار بر زمین خوردند، قطعاٌ سرانجام راه رفتن را فرا می گیرند. اما یک بار زمین خوردن، انسان ها را چنان ترسو و وحشت زده می کند که دیگر نمی کوشند تا بر پای خود بایستند و بی کمک دیگران گام بردارند.
...
از اینرو، برای فرد دشوار است که از صغیر بودن که فطرت او شده است، خود را بیرون آورد. او از صغیر بودن خویش خرسند است و در وضع کنونی اش از به کاربردن فهم خود واقعاٌ ناتوان است. زیرا تاکنون هیچ کس اجازه چنین کاری را به او نداده است.
...
برداشتی آزاد از کتاب
"روشنگری چیست"
ایمانوئل کانت
عنوان : کنفسیوس
...
انسان سه راه دارد:
راه اول از اندیشه میگذرد،
این "والاترین" راه است!
راه دوم از تقلید میگذرد،
این "آسانترین" راه است!
و راه سوم از تجربه
میگذرد،
این "تلخترین" راه است.
...
کنفوسیوس
عنوان : "جوانی"
...
جوانی جانوری کور و ناهمگن است.
غذا می خواهد؛ اما نمی خورد.
خجالت می کشد بخورد.
خوشبختی در کوچه می گردد
و کافی است که سری تکان بدهد
و خوشبختی از روی میل می آید؛
اما سر تکان نمی دهد.
شیر آب را باز می کند
و می گذارد تا زمان بدون مصرف جاری و گم شود.
گویی زمان آب است.
جوانی چنین است:
جانوری که خود نمی داند جانور است!
...
برداشتی آزاد از کتاب "گزارش به خاک یونان" نیکوس کازانتزاکیس
عنوان : "رستگاری"
...
بزرگترین فرق میان من و تو این است که
تو تصور می کنی رستگاری را یافته ای
و همین تصور نجاتت می دهد؛
و من گمان می کنم که رستگاری وجود ندارد
و همین مایه ی نجاتم می شود!
...
برداشتی آزاد از کتاب
"گزارش به خاک یونان"
نیکوس کازانتزاکیس
عنوان : "همیشه"
...
همیشه..
ذره ای حقیقت پشت هر " فقط یه شوخی بود"،
کمی کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"،
قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" ،
مقداری خرد پشت "چه میدونم"
و اندکی درد پشت "اشکال نداره" وجود دارد.
...
برگرفته از وبلاگ "آوای درون"
عنوان :زندگی"
...
تا زنده ای، زندگی کن!
اگر زندگی ات را به کمال دریابی،
وحشت مرگ از بین خواهد رفت!
.
براستی آنکه بهنگام نمی زید،
چگونه بهنگام تواند مرد؟
...
برداشتی آزاد از کتاب "وقتی نیچه گریست"
عنوان " خطر "
...
ایمن زیستن خود خطرناک است،
خطرناک و مهلک!
...
برداشتی آزاد از کتاب "وقتی نیچه گریست"
عنوان : "ترس"
...
ترس،
زاده تاریکی نیست،
بلکه ترس ها همانند ستارگان،
همیشه هستند،
و این درخشندگی روز است که
آنها را محو و ناپیدا می کند!
...
برداشتی آزاد از کتاب "وقتی نیچه گریست"
عنوان: "پاداش"
...
مردن دشوار است.
من همیشه معتقد بوده ام که آخرین پاداش مرده ،
این است که دیگر نخواهد مرد!
...
برداشتی آزاد از کتاب "وقتی نیچه گریست"
عنوان : "امید"
...
امید بدترین بلاست،
زیرا عذاب را طولانی می کند!
...
برداشتی آزاد از کتاب "وقتی نیچه گریست"
عنوان : خدا مرده است..
...
هردو معتقدیم خدا مرده است،
او نتیجه می گیرد که زندگی بدون خدا بی معناست،
و چنان پریشانی بر او حاکم است که در فکر خود کشی است،
برای آنکه خیالش راحت باشد،
همیشه یک شیشه حاوی زهر در یقه اش حمل می کند.
ولی برای من،
بی خدایی به معنای وجد و شعف است.
با آزادی خود اوج می گیرم.
به خود می گویم:
اگر خدایان زنده بودند،
دیگر چه چیز را می شد آفرید؟
...
برداشتی آزاد از کتاب
"وقتی نیچه گریست"
عنوان : "آری.."
...
آری،
جهان از آن مردمی است که جرئت دارند و کاری میکنند،
نه از آن کسانی که شاید بهتر میدانند و کاری نمیکنند.
...
"اراده معطوف به قدرت" فریدریش نیچه
عنوان : "رحیمان"
...
وه که در جهان
کدام ابلهی به پایه ابلهی رحیمان رسیده است
و در جهان چه چیز
به اندازه ابلهی رحیمان مایه رنج فراهم کرده است.
وای برعاشقانی که از رحمشان برتر پایگاهی ندارند!!
شیطان روزی با من چنین گفت:
"خدا را نیز دوزخی هست.
دوزخ او عشق به انسان است."
و چندی پیش شنیدم که گفت:
"خدا مرده است.
رحم خدا به انسان او را کشت"
برداشتی آزاد از کتاب "چنین گفت زرتشت"
نیچه
عنوان : "روزنه دل"
...
اما می خواهم روزنه ی دل ام را
تمام به روی شما دوستان بگشایم:
اگر خدایان می بودند،
چگونه تاب می توانستم آورد که خدا نباشم؟
پس، خدایان نیستند!
این نتیجه را همانا من گرفتم.
اما اکنون او مرا گرفته است!
برداشتی آزاد از کتاب "چنین گفت زرتشت"
نیچه
عنوان: "سر و ته یه کرباس"
...
یکی از تردستی های پیروان مکتب ماوراءالطبیعه است که آدمی را گناهکار میداند
و او را نسبت به طبیعت خود بدگمان می سازد:
از این راه او را فاسد می کند.
کم کم زندگی طبیعی خویش را زیر بار گناهی می پندارد
که نمیتوان به آسانی آن را کشید.
در پی کسی میرود که باری از دوش وی بردارد.
اینجاست که ماوراء طبیعه وجودش لازم می شود،
زاهد آن را از عدم به وجود می آورد
تا به آدمی که او را خود درمانده کرده است،
همراهی کند.
در این هنگام سر و گوش غفران هم پیدا می شود
و با زرنگی و چابکی شیطانی روی نمایشگاه زندگی می جهد.
پیداست که اینچنین آمرزشی براستی آمرزش نیست.
چون گناه آدمی براستی گناه نیست.
این آمرزش و آن گناه سر و ته یک کرباسند.
هرگاه به صورتی که اینان از نیکوئی ها و محسنات اخلاق فراهم کرده اند بنگری،
خواهی دید که آنچه از آدمی چشم دارند مبالغه آمیز است.
گویی که این زیاده روی در توقع از این جهت است که
از حوصله آدمی بیرون باشد
و برتر از تاب و توان او.
منظور این نیست که آدمی نیکوتر و پسندیده تر گردد،
نه!
تا می تواند باید خویش را ناشایسته تر حس کند
و گناهکارتر یابد.
برداشتی آزاد از کتاب "اراده معطوف به قدرت"
فریدریش نیچه
عنوان: "ابرانسان"
...
روزگاری چون به دریاهای دور فرامی نگریستند،
می گفتند: خدا!
اما اکنون شما را آموزانده ام که بگوئید: ابر انسان!!
.
خدایی توانید آفرید؟
پس، از خدایان هیچ مگویید!
اما ابرانسان را چه نیک توانید آفرید...
برداشتی آزاد از کتاب "چنین گفت زرتشت"
فریدریش نیچه
عنوان : "ازدواج.."
...
من هرگز به فکر ازدواج با او نیفتادم،
به هر صورت نمی توانم با هرچیزی که سبب شادی و نشاطم می شود،
ازدواج کنم،
وگرنه بدجور گیر می افتم.
برداشتی آزاد از کتاب "دیوانه وار"
وبلاگم..
سلام
یه مدتی بود که وبلاگم مشکل پیدا کرده بود،
اما مثل اینکه درست شده.
دوباره زنده اش می کنم
:)
عنوان : "عشق ... "
...
شاید به کسانی می اندیشید که به آنان عشق می ورزید.
بیشتر غور کنید تا دریابید که آن ها را دوست ندارید:
آنچه دوست می داریم،
حس مطبوعی است که از عشق ورزیدن به آنان در ما ایجاد می شود!
ما بیشتر دلباخته اشتیاقیم،
تا دلباخته آنچه اشتیاقمان را برانگیخته است!
برداشتی آزاد از کتاب " وقتی نیچه گریست"
عنوان : "ویرانی"
...
افسوس و صد افسوس که ما ...
خود ندانسته از این خانه به آوار زدیم،
از پس گرمی خورشید به رگبار زدیم،
آنچنان در پی خودکامی خود کوشیدیم،
تا حراج دل شیدا که به بازار زدیم!
...
<خودم>
عنوان: "برکت"
...
هر چند می دانم که شاید برای همیشه
عشقم را از دست داده باشم،
اما باید به خودم فشار بیاورم
و تمام برکاتی را تجربه کنم که امروز خدا نصیبم کرده.
در برکت نمی توان صرفه جویی کرد!!
بانکی نیست تا برکات را در آن ذخیره کنیم!!
تا وقتی با خودمان به آرامش رسیدیم،
برگردیم و از آنها استفاده کنیم.
اگر از این برکات لذت نبرم،
آنها را لاجرم و برای همیشه از دست می دهم!
.
خدا می داند که ما هنرمندان زندگی هستیم.
روزی چکشی به ما می دهد تا مجسمه ای بسازیم،
روز دیگر قلم مو و رنگ می دهد تا نقشی بکشیم،
یا کاغذ و قلم می دهد تا بنویسیم،
اما هرگز نمی توان چکش را بر بوم نقاشی به کار برد یا مداد را بر تندیس!
پس، هر چه دشوار،
اما باید برکات کوچک امروز را بپذیرم،
که نفرین به نظر می آید،
چرا که رنج کشیده ام و روز زیباست،
خورشید می درخشد،
کودکان در خیابان اواز می خوانند.
تنها بدین گونه می توانم از دردم رها شوم و زندگی را باز بسازم!
برداشتی آزاد از کتاب "زهیر"
پائولو کوئیلو
عنوان: "شرارت و خرد اندیشی"
...
باری، بدترین چیز خرد اندیشی ست.
به راستی، شرارت به که خرد اندیشی!
بی گمان، می گویید:
"لذت بدکاری های کوچک ما را از بسا شرارت های بزرگ در امان می دارد."
اما این جا همان جاست که نباید آرزوی امان داشت.
شرارت همچون دمل است:
می خارد و می سوزد و سرباز می کند.
سر راست سخن می گوید.
"هان، من بیماری ام"!
شرارت چنین می گوید و این سرراستی اوست.
اما خرداندیشی همچون دمل آگینی ست که
پنهان می خزد و هیچ جا روی نشان نمی دهد
تا آن که تن سراپا از دمل ها پر شود و بگندد.
برداشتی آزاد از کتاب "چنین گفت زرتشت"
فریدریش نیچه
عنوان : خدا و ابلیس
...
تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند.
و چون ابلیس را دیدم،
او را جدی و کامل و ژرف و باوقار یافتم!
او جان سنگینی بود!
با خنده می کشند نه با خشم!
خیز تا "جان سنگینی" را بکشیم!
چون راه رفتن آموختم،
به دویدن پرداختم!
چون پرواز کردن آموختم،
دیگر برای جنبیدن نیاز به هیچ فشاری ندارم!
اکنون سبکبارم،
اکنون در پرواز،
اکنون می بینم خویشتن را در زیر پای خویش!
اکنون خدایی در من رقصان است!
برداشتی آزاد از کتاب "چنین گفت زرتشت"
نیچه
عنوان : "زندگی"
...
چیزی که من فهمیدم اینه که
همه ی زندگی تجربه یادگیری است،
همه چیز قسمتی از یک نقشه بزرگ هنرمندانه است!
اما بعضی وقتها،
خوندنش سخته،
مثل اینه که خیلی نزدیک صفحه تلویزیون بری.
تمام چیزی که می بینی،
یک مشت نقطه کوچیکه!
نمی تونی تصویر رو خوب ببینی،
مگر اینکه عقب بایستی.
و وقتی این کار رو کردی،
همه چیز واضح می شه!
...
نظرات ()
