خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آرشیو شده ها
امرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٥
لینک دوستان
آپق
آرزوی تازه
از جنس خدا
آوای درون
باران
بانوی باران
ته مانده هاي يك مرد
جهنم افكار
چاي تلخ
زینو
سطرهاي پنهاني
سفير عشق
مثل باران، مثل بودن
ناردونه
نقطه سر خط
نگاه تازه
هم ركاب شيطان
وب نوشته ها
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
دوست یابی
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
...
شاید به کسانی می اندیشید که به آنان عشق می ورزید.
بیشتر غور کنید تا دریابید که آن ها را دوست ندارید:
آنچه دوست می داریم،
حس مطبوعی است که از عشق ورزیدن به آنان در ما ایجاد می شود!
ما بیشتر دلباخته اشتیاقیم،
تا دلباخته آنچه اشتیاقمان را برانگیخته است!
برداشتی آزاد از کتاب " وقتی نیچه گریست"
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٥/۳ - نوشین
...
افسوس و صد افسوس که ما ...
خود ندانسته از این خانه به آوار زدیم،
از پس گرمی خورشید به رگبار زدیم،
آنچنان در پی خودکامی خود کوشیدیم،
تا حراج دل شیدا که به بازار زدیم!
...
<خودم>
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٢/٦ - نوشین
...
هر چند می دانم که شاید برای همیشه
عشقم را از دست داده باشم،
اما باید به خودم فشار بیاورم
و تمام برکاتی را تجربه کنم که امروز خدا نصیبم کرده.
در برکت نمی توان صرفه جویی کرد!!
بانکی نیست تا برکات را در آن ذخیره کنیم!!
تا وقتی با خودمان به آرامش رسیدیم،
برگردیم و از آنها استفاده کنیم.
اگر از این برکات لذت نبرم،
آنها را لاجرم و برای همیشه از دست می دهم!
.
خدا می داند که ما هنرمندان زندگی هستیم.
روزی چکشی به ما می دهد تا مجسمه ای بسازیم،
روز دیگر قلم مو و رنگ می دهد تا نقشی بکشیم،
یا کاغذ و قلم می دهد تا بنویسیم،
اما هرگز نمی توان چکش را بر بوم نقاشی به کار برد یا مداد را بر تندیس!
پس، هر چه دشوار،
اما باید برکات کوچک امروز را بپذیرم،
که نفرین به نظر می آید،
چرا که رنج کشیده ام و روز زیباست،
خورشید می درخشد،
کودکان در خیابان اواز می خوانند.
تنها بدین گونه می توانم از دردم رها شوم و زندگی را باز بسازم!
برداشتی آزاد از کتاب "زهیر"
پائولو کوئیلو
...
باری، بدترین چیز خرد اندیشی ست.
به راستی، شرارت به که خرد اندیشی!
بی گمان، می گویید:
"لذت بدکاری های کوچک ما را از بسا شرارت های بزرگ در امان می دارد."
اما این جا همان جاست که نباید آرزوی امان داشت.
شرارت همچون دمل است:
می خارد و می سوزد و سرباز می کند.
سر راست سخن می گوید.
"هان، من بیماری ام"!
شرارت چنین می گوید و این سرراستی اوست.
اما خرداندیشی همچون دمل آگینی ست که
پنهان می خزد و هیچ جا روی نشان نمی دهد
تا آن که تن سراپا از دمل ها پر شود و بگندد.
برداشتی آزاد از کتاب "چنین گفت زرتشت"
فریدریش نیچه
...
تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند.
و چون ابلیس را دیدم،
او را جدی و کامل و ژرف و باوقار یافتم!
او جان سنگینی بود!
با خنده می کشند نه با خشم!
خیز تا "جان سنگینی" را بکشیم!
چون راه رفتن آموختم،
به دویدن پرداختم!
چون پرواز کردن آموختم،
دیگر برای جنبیدن نیاز به هیچ فشاری ندارم!
اکنون سبکبارم،
اکنون در پرواز،
اکنون می بینم خویشتن را در زیر پای خویش!
اکنون خدایی در من رقصان است!
برداشتی آزاد از کتاب "چنین گفت زرتشت"
نیچه
...
چیزی که من فهمیدم اینه که
همه ی زندگی تجربه یادگیری است،
همه چیز قسمتی از یک نقشه بزرگ هنرمندانه است!
اما بعضی وقتها،
خوندنش سخته،
مثل اینه که خیلی نزدیک صفحه تلویزیون بری.
تمام چیزی که می بینی،
یک مشت نقطه کوچیکه!
نمی تونی تصویر رو خوب ببینی،
مگر اینکه عقب بایستی.
و وقتی این کار رو کردی،
همه چیز واضح می شه!
...
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/۱/٢ - نوشین
...
خستگی ها، خستگی هایم چه بسیارند هنوز!
آرزوهایم همه در دل، ولی زارند هنوز!
.
دست من کوته ز امروز است و فردا های دور،
باغهای سبز شعرم چون لجنزارند هنوز!
<خودم>
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۱٢/۱۱ - نوشین
...
دل پر تمنا می شود، چون بگذری از کوی من . این چهره زیبا می شود، تا بنگری بر روی من . چشمی تماشا می شود، گر هم دهی ره سوی من . شیدا و رسوا می شود، هم چشم و هم گیسوی من <خودم>
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۱٢/۱۱ - نوشین
...
خلوت کوچه تنهایی و باز
من پرم، پر ز تمنای توام
.
در پس چهره ی هر رهگذری
من پی چهره زیبای توام
.
کوچه خالی زعبور کس و من
همچنان محو تماشای توام
.
بر لبم مهر سکوت است ولی
مهر بر لب زده رسوای توام
<خودم>
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۱٢/۱٠ - نوشین
...
ندا دادی که "خدا مرده است" و ما را به لبه گرداب آوردی. تنها یک امید وجود دارد: انسان باید از ماهیت خویش فراتر برود و ابر مرد را بیافریند. آن وقت است که اراده کامل کیهان بر دوش او قرار می گیرد و قدرت کشیدن بار چنین مسئولیتی را خواهد داشت. خدا مرده است، تخت او خالی است. تکیه بر سریر او خواهیم زد. آیا اکنون در دنیا تنها خواهیم ماند؟ آیا آقابالاسر مرده است؟ چه بهتر! از این پس کار می کنیم، نه از آن جهت که او به ما فرمان می دهد، نه بدان سبب که بیم و امید داریم، بل از آن رو که خود می خواهیم کار می کنیم.
برداشتی آزاد از کتاب "گزارش به خاک یونان"
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۱۱/٢٧ - نوشین
...
اما از دست دغلبازی مذهب که پاداش و کیفر را حواله آخرت کرده تا ترسو ها و بردگان و رنجوران را تسلا دهد و برآنشان بدارد که صبورانه سر پیش اربابان خم کنند و این زندگی خاکی را بی هیچ آه و ناله ای متحمل شوند. این مذهب، چه بساط بده بستانی است که در این دنیا یک شاهی روی آن می اندازی و در آخرت کرورها شاهی عوض می گیری! چه دغلبازی و رشوه خواری و حماقتی! نه، انسانی که در امید بهشت و ترس از جهنم است، نمی تواند آزاد باشد. شرم بر ما باد اگر همچنان در کار مست شدن در میخانه های امید و دخمه های ترس باشیم.
برداشتی آزاد از کتاب "گزارش به خاک یونان"
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۱۱/٢٧ - نوشین
...
امید مابعد الطبیعی را طعمه ای می انگاشتم که انسان های واقعی به آن دندان نمی زدند. خواستار چیزی بودم که قامت انسان را برازنده بود، انسانی که زنجموره نمی کند، تن به خواهش نمی دهد و عجز و لابه نمی کند. آری، این بود آنچه می خواستم. صد آفرین به نیچه، قاتل خدا. او بود که به من شهامت داد تا بگویم: این است آنچه می خواستم.
کلیسای مسیح در وضعیتی که کشیشان دچارش کرده بودند، برایم آغلی می نمود که در آن هزاران گوسفند وحشت زده، شب و روز بع بع می کنند، به یکدیگر تکیه می دهند و گردن دراز می کنند تا دست و چاقویی که سر آنها را می برد، بلیسند. عده ای از ترس جاودانه کباب شدن در شعله های سرکش به خود می لرزند و برخی برای کشته شدن تعجیل دارند تا جاودانه در چمنزاران بهاری به چرا مشغول شوند. اما انسان واقعی گوسفند نیست. سگ گله، گرگ یا چوپان هم نیست. او پادشاهی است که قلمرو خود را برمی دارد و پیش می رود. چون می داند به کجا می رود. برداشتی آزاد از کتاب " گزارش به خاک یونان"
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۱۱/٢٧ - نوشین
...
دلکم می لرزد، شعر در من جاری است!
آنچه من می خواهم، اندکی "بیکاری" است.
..
قلمم می چرخد، مغزم اما خالی است،
آه، انگار که باز، شعرکم تکراری است!
<خودم>
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۱۱/٢ - نوشین
...
همه از توست خدایا!
به گمانم هیچم!
همه را شکر!!!
.
.
.
نشد،
باز نشد!
چه کنم با غم ناشکری بی بایانم؟!؟!؟!
...
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۱٠/٢۸ - نوشین

...
آفتاب است، ولی باز دلم بارانی است
بر لبم خنده و غم در دل من پنهانی است
همچو رودی که به سر منزل مقصود رود،
گاه آرام و روان است، گهی طوفانی است!
.
آنچه را می طلبم از بر من دور شده است،
در شب تیره من، پرتوی از نور شده است،
به شک افتادم از این بود و نبودش، آیا
در برم نیست دگر، یا دل من کور شده است؟!؟!
.
خود ندانم چه کنم؟ دور روم؟ بگریزم؟
از در صلح برآیم؟ یا که نه، بستیزم؟
آخر این بار گرانی است بر دوش دلم
او ز من شاد شده، من ز غمش لبریزم!
.
می روم از پس این شب که شود ناپیدا
می کنم باز رهم را ز ره قصه جدا
شب آغاز زمستان و وداع پائیز
وه چه طولانی و سرد است، تو نامش یلدا!
<خودم>
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۱٠/۳ - نوشین
...
تو بیا با من باش!
دست در دست هم،
این راه پر از پیچ و خم،
این مقصد بی پایان را!
.
تو بیا با من باش!
دوش تا دوش تو،
این همدم و همکوش تو،
این وادی بی سامان را!
.
تو بیا با من باش،
گام با گام من،
این عاشق همنام من،
این پاکی پر عصیان را!
<خودم>
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٧/۱۱ - نوشین
.....
خدا در کار ساخته شدن است. من نیز سنگریزه ی سرخم، قطره ی خون را به کار برده ام تا به او استحکام بخشم، مبادا فرو ریزد و تا او هم به من استحکام بخشد، مبادا فرو ریزم. من وظیفه ام را انجام داده ام.
بدرود!
دستم را دراز می کنم، دستگیره ی در دنیا را می چسبم تا آن را بگشایم و بروم؛ اما اندکی دیگر در آستانه ی درخشان درنگ می کنم. چشمانم، گوشهایم، اندرونه ام، بریدن از سنگ ها و سبزه های دنیا را دشوار می یابند. انسان می تواند به خود بگوید که در عین خشنودی و عافیت است، می تواند بگوید که نیاز دیگری ندارد، وظیفه اش را به انجام برده و آماده ی رفتن است؛ اما دل از رفتن سر باز می زند و همچنان که سنگ ها و سبزه ها را چنگ زده است، التماس می کند: "اندکی بمان!". جدالم همه این است تا قلبم را تسلا دهم، و راضی اش کنم تا آری را آزادانه بر زبان آرد. ما باید زمین را، نه چون بردگان تازیانه خورده و گریان، بلکه مانند شاهانی که پس از سیر خوردن و نوشیدن دست از سفره می کشیند، ترک کنیم. ولی دل هنوز در قفس سینه می تپد و در حالیکه فریاد می زند "اندکی بمان"، از رفتن سر باز می زند.
من هم می مانم و نگاهی واپسین به نور می اندازم. نور نیز همانند دل آدمی ابا می ورزد و می ستیزد. ابرها آسمان را پوشیده اند. نم نم بارانی گرم بر لبانم می ریزد. خاک عطر آگین است. صدایی شیرین و افسونگر از خاک بر می خیزد که: "بیا...بیا...بیا"....
برداشتی آزاد از کتاب "گزارش به خاک یونان"
نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٦/٥ - نوشین
...
تا به یاد تو می افتم،
شعر در من جاری است!
.
شعر که جاری می شود،
من به یاد تو می افتم!
.
تو را به شعر می کشم!!
که نه تو را می شناسم و نه شعر را!!!!
.
کدامین آغازگرید در من؟
تو یا شعر ؟
<خودم>
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٤/٢۳ - نوشین
...
لحظه ای می آید
که بهارم به نسیم تو شکوفا گردد!
.
فرصت کوتاهی
که همه بودنم از شوق تو معنا گردد!
.
لحظه ای ساده،
کمی گنگ،
کمی پیچیده،
که دلم از پس لبخند تو رسوا گردد!
.
لحظه ای ناب
ولی
.
چون که می اندیشم
پیش چشمم همه رویا گردد!
.
ای غریبه
دل من منتظراست،
روی بنما که جهانم همه غوغا گردد!
<خودم>
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٤/٢۳ - نوشین

