عنوان : غم که از راه رسید....
نه تو می مانی،
نه اندوه،
نه هیچ یک از مردم این آبادی!
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت٬
غصه هم خواهد رفت!
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند!!
لحظه ها عریانند٬
به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز!
تو به آئینه،
نه، آئینه به تو خیره شده است!
تو اگر خنده کنی،
او به تو خواهد خندید،
و اگر بغض کنی،
آه از آئینه ی دنیا که چه خواهد کرد!!
گنجه ی دیروزت،
پر شد از ˝حسرت˝ و ˝اندوه˝ و˝چه حیف˝؛
بسته های فردا،
همه ˝ای کاش˝، ˝ای کاش˝؛
ظرف این لحظه ولیکن خالیست!
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد شد؟؟
غم که از راه رسید،
در این خانه بر او باز مکن!!
تا خدا یک رگ گردن باقیست،
تا خدا هست به غم وعده ی این خانه مده!!!
عنوان : يك پيشنهاد
سلام.
چندی پیش دوست عزیزی یک نوار کاست به من هدیه کرد با عنوان "مهربانی".
اشعار "محمد رضا عبدلملکیان" با صدای خسرو شکیبایی، انتشارات دارینوش.
پیشنهاد می کنم یکبار متن این اشعار رو بخونین و بعد این کاست رو تهیه کنید و از فضای آرامبخشی که گوش دادن بهش براتون ایجاد می کنه لذت تام ببرین!
۱
زیبا،
زیبا هوای حوصله ابری است،
چشمی از عشق ببخشایم تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا!
زیبا،
زیبا هنوز عشق در حول و حوش چشم تو می چرخد،
از من مگیر چشم،
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد،
یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دلها معنا شود،
یادم بده چگونه نگاهت کنم که طری بالایت در تندباد عشق نلرزد.
زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس می کنم،
آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم،
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است،
زیبا چشم تو شعر، چشم تو شاعر است،
من دزد شعرهای چشم تو هستم!!!
زیبا،
زیبا کنار حوصله ام بنشین،
بنشین و مرا به شط غزل بنشان،
بنشان مرا به منظره ی عشق،
بنشان مرا به منظره ی باران،
بنشان مرا به منظره ی رویش،
من سبز می شوم!!!
زیبا، زیبا ستاره های کلامت را در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار،
بر من ببار تا برویم بهاروار!
چشم از تو بود و عشق، بچرخانم بر حول این مدار!
زیبا،
زیبا تمام حرف دلم این است:
"من عشق را به نام تو آغاز کردم،
در هرکجای عشق که هستی آغاز کن!!"
<محمدرضا عبدلملکیان>
۲
با تو ایمنم و با تو سرشارم از هر چه زیباییست،
پناهم باش تا سنگینی غربت از شانه هایم فرو ریزد!
من از دوردست ها آمده ام،
از مزارع گندم،
از کرت های جاری،
و از سرزمینی که آسمانش تنها دو پیراهن دارد،
روزها آبی می پوشد
و شبها پیراهنی بلند که تاب می خورد در رقص هزار و یک ستاره ی روشن.
من از دوردست ها آمده ام،
از کوچه های کودکی،
از شهر رنگین قصه های پدر در شبهای کشدار زمستان
و از چشمان هستی بخش مادرم
که تمام مهربانیش را در نگاهش به من می بخشید!
باورم کن که شعر در من طغیان یگانگی است
و حماسه ی دوست داشتن!!
من دیگر گونه دوست می دارم!!!!
ودیگر گونه یگانه ام!!!
مرا تنها می توان با من سنجید و تو را تنها با تو!
که سالهاست در جستجوی تو بودم.
با تو آبی می بینم تمام بیناییم را!
چشمانت شکوه شکیبایی،
گیسوانت ادامه ی باران ها....
و دلت ترانه ی دریاهاست!
زمزمه ی سرانگشتان باد در خواب خوش گیسوانت
زیبایی شاعرانه ایست که دلم را به بازی می گیرد!
و نجابت کلامت آنچنان که هر کلام دیگری را بی رنگ می کند.
در چشم انداز هرکجای طبیعت تو را می بینم،
در چشمه،
در رود،
در دریا،
در گل،
در درخت،
در جنگل،
در دره،
در دشت،
در کوه....
با اینهمه هنوز در تو حیرانم!
که تمامی عشقی در یک وجود و تمامی آرزویی در یک لباس!
<محمدرضا عبدلملکیان>
۳
با هرچه عشق نام تو را می توان نوشت،
با هرچه رود راه تو را می توان سرود،
بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را با دست های روشن تو می توان گشود!!!
دل روشنی دارم ای عشق!
صدایم کن از هرچه می توانی....
صدا کن مرا از صدف های باران،
صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن،
صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو!
بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازی است؟
بگو با کدامین نفس می توان تا کبوتر سفر کرد؟
بگو با کدامین افق می توان تا شقایق خطر کرد؟
مرا می شناسی تو ای عشق؟؟؟
من از آشنایان احساس آبم!
همسایه ام مهربانیست!
و طوفان یک گل مرا زیرورو کرد!!!
پُُرم از عبور پرستو،
صدای صنوبر،
سلام سپیدار!
پُُرم از شکیب و شکوه درختان!
و در من تپش های علف ریشه دارد،
دل من گره گیر چشم نجیب گیاه است،
صدای نفسهای سبزینه را می شناسم،
و نجوای شبنم مرا می برد تا افق های باز بشارت،
مرا می شناسی تو ای عشق؟؟؟
که در من گره خورده احساس رویش،
گره خورده ام من به پرهای پرواز،
گره خورده ام من به معنای فردا،
گره خورده ام من به آن راز روشن،
که می آید از سمت عدالت!
دل تشنه ای دارم ای عشق!!
صدایم کن از بارش بید مجنون،
صدایم کن از ذهن زاینده ی ابر،
مرا زنده کن زیر آوار باران،
مرا تازه کن در نفس های بار آور ابر،
مرا پل بزن تا سحر،
تا سبد های بار آور باغ!
تو را می شناسم من ای عشق!!
شبی عطر گام تو در کوچه پیچید،
من از شعر پیراهنی بر تنم بود،
بدستم چراغ دلم را گرفتم!
و در کوچه عطر عبور تو پر بود،
و در کوچه باران چه یکریز و سرشار!!!!
گرفتم به سر چترباران،
کسی در نگاهم نفس زد!!!!!
<محمدرضا عبدلملکیان>
۴
مهربانی را بیاموزیم!!! فرصت آئینه ها در پشت در مانده است، روشنی را می توان در خانه مهمان کرد، می شود در عصر آهن آشناتر شد، سایبان از بید مجنون، روشنی از عشق، می شود جشنی فراهم کرد، می شود در معنی یک گل شناور شد! مهربانی را بیاموزیم!!! موسم نیلوفران در پشت در مانده است، موسم نیلوفران یعنی که باران هست، یعنی یک نفر آبیست، موسم نیلوفران یعنی یک نفر می آید از آنسوی دلتنگی! می شود برخاست در باران، دست در دست نجیب مهربانی می شود در کوچه های شهر جاری شد، دست های خسته ای پیچیده با حسرت، چشم هایی مانده با دیوار، رویاروی، چشم ها را می شود پرسید!! یک نفر تنهاست!! یک نفر با آفتاب و آسمان تنهاست!! در زمین زندگانی آسمان را می شود پاشید، می شود از چشم هایش..................... چشم ها را می شود آموخت!! می شود برخاست، می شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شد، می شود دل را فراهم کرد، می شود روشن تر از اینجا و اکنون شد!! جای من خالیست!! جای من در عشق، جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار، جای من در شوق تابستانی آن چشم، جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت، جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت..... جای من خالیست!! من کجا گم کرده ام آهنگ باران را؟ من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟ می شود برگشت!! می شود برگشت و در خود جستجویی داشت! در کجا یک کودک ده ساله در دلواپسی گم شد؟ در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟ می شود برگشت!! تا دبستان راه کوتاهیست!!! می شود از رد باران رفت، می شود با سادگی آمیخت، می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد! می شود کیفی فراهم کرد، دفتری را می شود پر کرد از آئینه و خورشید، در کتابی می شود روئیدن خود را تماشا کرد!!! من بهار دیگری را دوست می دارم!!!! جای من خالیست!! جای من در میز سوم، در کنار پنجره خالیست! جای من در درس نقاشی، جای من در جمع کوکب ها، جای من در چشم های دختر خورشید، جای من در لحظه های ناب، جای من در نمره های بیست..... جای من در زندگی خالیست!!!! می شود برگشت!! اشتیاق چشم هایم را تماشا کن! می شود در سردی سرشاخه های باغ جشن رویش را بیفروزیم، دوستی را می شود پرسید، چشم ها را می شود آموخت، مهربانی کودکی تنهاست!!! مهربانی را بیاموزیم! مهربانی را بیاموزیم!! مهربانی را بیاموزیم!!! <محمدرضا عبدلملکیان>
۵
سمت مرا از آب بپرسید،
دریا همیشه منتظر عاشقانه هاست،
آب و آبی با تو می جوشند، آسمان یا هرچه دریاییست!
سبز و سوری با تو می روید، زمین یا هرچه زیباییست!
ارغنون و عشق با تو می ماند،لحن دل یا هرچه لیلاییست!
مهر و مینو با تو می تابد، آنچه روشن، آنچه رویاییست!
ماه و مه پیچیده در هم،
فرصتی مانده است،
فرصتی مانده است، پشت راز سبز جنگل فرصتی بی وقت،
پای رفتن هست و شوق نورسی با من،
چشم می چرخد تو را و باغ می چرخد!
من نمی گویم!!!
خیل شب بو های شادابی که می چرخند و می رویند و می بویند می گویند:
در چه چشمی؟ با چه آئینی چنین آئینه آراییست؟
من نمی دانم تو را آن سان که باید گفت!!!
من نمی گویم!!
از تو گفتن پای دل درگِل، بالهای شعر من در بَند!!!
من نمی گویم!!
خیل باران های باد آور که می بارند و می پویند و می جویند می گویند:
تا نفس باقیست زیبا، فرصت چشمت تماشاییست!!!
<محمدرضا عبدلملکیان>
6
وقتی درخت در راستای معنی و میلاد،
بر شاخه های لخت پیراهن بلند بهاری دوخت،
با اشتیاق رفتم به میهمانی آئینه،
اما دریغ چشمم چه تلخ تلخ پاییز را دوباره تماشا کرد،
و دیگر جوان نمی شوم!!!
نه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان تو!!!
و دیگر به شوق نمی آیم!
نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو!
چه نامرادی تلخی!!
و دریغا، چه تلخ تلخ فرو می ریزم،
با سنگینی این غربت عمیق،
در سرزمین اجدادی خویش!!!
و دریغا، چه عطشناک و پریشان پیر می شوم،
در بارش این گستره ی تشویش،
در خانه ی خورشید ها و خاطره ها!!
و دریغا چه بی برگ و بال لال می شوم،
در دوردست آن گلها، گمان ها!
ومگر فراموش می شود سرانجام آن جستجو ها،
آن چشمه و چشم انداز آواز و آرزوها!
و دریغا بهاری که آمده بود با رقص شکوفه هایش،
و وعده ی آن بهارکه در کرامت درختان تابستانیش،
هیچ سبد و سفره ای بی نصیب نخواهد ماند،
سرشاری میوه های مهربانیش!!!
و دریغا بر من، چگونه فراموش می شود؟؟
سبد ها و سفره هایی که سالهاست نه سیب را می شناسند،
و نه مهربانی را!!
و دریغا بر من، چه لال و بی برگ و بال پیر می شوم!
در اینسوی دیوارهایی که از من دزدیده اند سیب را!!
جان مایه ی سرود های جوانی را!!
ودیگر جوان نمی شوم!!
نه به وعده ی این بهاری که آمده است،
و نه به وعده ی آن شکوفه های شکستنی!
<محمدرضا عبدلملکیان>
۷
نشست!!
و مثل روشنی من بود،
هنوز دایره ی آب وسعتش می داد،
هنوز لحن صداقت تلاوتش می کرد،
هنوز معنا داشت،
هنوز فرصت یک پل ادامه اش می داد،
چقدر چشم تماشا داشت!!!
نگاه روشن او زبان عاطفه را به شهر می آموخت!
و روبروی دلم ماند،
چقدر آئینه آمد و چقدر ناگهان!!
و هیچ پای گریزی مرا نمی دزدید!!
چقدر آئینه تاریک است!
چقدر گم شده بودم،
چقدر بی حاصل!
چقدر باور باران مرا نباریده است!
چقدر دور شدم از اشاره ی خورشید،
چقدر وسعت یک خانه کوچکم کرده است!!
کجا تمام شدم از عبور نیلوفر؟؟
کجا شکفتن دل آخرین نفس را زد؟؟
چراغ در کف من بود!
چگونه سرعت ماشین مرا ز من دزدید؟؟
چگونه هیچ نگفتم؟؟
چگونه تن دادم؟؟؟
چقدر شیوه ی خواهش مچاله ام کرده است!!!!
چقدر فاصله دارم من از شکوه درخت!!
و رد پای من از سمت باغ پیدا نیست!!
و چشم های من از اضطراب گنجشکان چقدر فاصله دارد!!
چقدر بیگانه است!!
همیشه عاطفه می ترسید،
چفدر سفره ی تزویر رنگ در رنگ است!!
چگونه دل بستم؟؟
چگونه هیچ نگفتم؟؟
چگونه پیوستم؟؟
و اهل آبادی هنوز سفره یشان ساده است،
و اهل آبادی همشیه مثل درختند،
به غیر سبز نمی گویند،
مدام می بخشند!
و اهل آبادی هنوز می دانند چقدر بذر کبوتر هست، چگونه باید کاشت!!
چه سوگواری تلخی!!
چقدر خالی ام از سبز، پرنده با من نیست!!
چقدر خالی ام از امتداد زیبایی،
چقدر خالی ام از درد اهل آبادی!!
چراغ در کف من بود، چگونه روشنی راه را نفهمیدم؟؟
چقدر گم شده ام!
چقدر دور شده ام از غرابت دریا،
چقدر سوخته در من گیاه نام کسی که مثل روشنی من بود!
و رود حنجره اش را به کوچه ها می برد،
و از تولد شبنم مرا خبر می کرد!
کسی که مثل پدر همنشین مزرعه بود،
ستاره می پاشید، سپیده بر میداشت!
و چشم های نجیبش پر از طراوت بود!!
مجال سبز صنوبر مرا زخاطر برد،
پدر کجاست که باران دوباره برگردد؟؟
چقدر سوخته در من عبور چلچله ها،
چقدر فاصله سنگین است،
چقدر اهل طراوت مرا نمی خواهند!!
چراغ در کف من بود!!
چگونه باخته ام ارغوان آئینه را؟
چقدر پشت دلم خالیست!!!!
نشست و روبروی دلم راز گُل ورق می خورد!!
چقدر فاصله دارم،
چقدر تاریکم،
و روبروی دلم بی کران روشن دشت!!
<محمدرضا عبدلملکیان>
۸
با آن نگاه روشن مواج،
دریا اگر سلام نگوید، نماندنیست!!!
در ذهن هر کلام اگر رد پای عشق راهی نبرده است،
کتابی نخواندنیست!!!
و شایسته این نیست که باران ببارد
و در پیشوازش دل من نباشد!!
و شایستته این نیست که در کرت های محبت
دلم را به دامن نریزم،
دلم را نپاشم!!
چرا خواب باشم؟؟
ببخشای بر من اگر بر فراز صنوبر تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم!!!
ببخشای بر من اگر زخم بال کبوتر به کتفم نرویید!!!
چرا خواب باشم؟؟
عبور کدامین افق وسعت انتظار مرا مژده آورد،
و هنگامه عشق را از دل من خبر داد؟؟
کجا بودم ای عشق؟؟
چرا چتر بر سر گرفتم؟؟
چرا ریشه های عطشناک احساس خود را به باران نگفتم؟
چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم؟؟
ببخشای ای عشق!!!!
ببخشای بر من اگر ارغوان را نفهمیده چیدم!!
اگر روی لبخند یک بوته آتش کشیدم!!
اگر سنگ را دیدم اما،
در آئین احساس و آواز گنجشک نفس های سبزینه را حس نکردم!!
اگرماشه را دیدم اما هراس نگاه نفسگیر آهو به چشمم نیامد!!
بخشای بر من که هرگز ندیدم نگاه نسیمی مرا بشکفاند
و شعر شگرف شهابی به اوجم کشاند!
و هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم،
و از باور ریشه ی مهربانی برویم!
کجا بودم ای عشق؟؟؟
چرا روشنی را ندیدم؟؟
چرا روشنی بود و من لال بودم؟؟
چرا تاول دست یک کودک روستایی دلم را نلرزاند؟؟
چرا کوچه ی رنج سرشار یک شهر در شعر من بی طرف ماند؟؟
چرا در شب یک حضور و حماسه که مردی به اندازه ی آسمان گسترش یافت،
دل کودکی را ندیدم که از شاخه افتاد؟؟
و چشم زنی را که در حجله ی هق هقی تلخ،
جوشید و پیوست با خون خورشید!!
ببخشای ای عشق،
ببخشای بر من اگر ریشه در خویش بستم،
و ماندم،
و خود را شکستم،
و هرگز نرفتم که در فرصتی خط شکن باور زندگی را بفهمم،
و هرگز نرفتم که یک حجله بر پا کنم،
بر سر کوچه ی زندگانی،
و بر آب خورشید بنشانم عکس دلم را!!
تو را دیدم ای عشق،
و دیگر زمین آسمانیست!!
و شایسته این نیست که در بهت بیهودگی ها بمانم!
تو را دیدم ای عشق و آموختم از تو آغاز خود را!
نگاه تو کافیست!
من آموختم ریشه ی رویش باغ ها را،
و باران خورشید ها را!!
<محمدرضا عبدلملکیان>
نظرات ()
