Teddy Bear

به تو که هنوز نمی دانمت


عنوان : اي كاش!

از دايره ات اي عشق  بيرون نروم هرگز

هرگونه كه گردونم  سرگشته بگرداند

من چرخش تصويرم  سرگيجه نمي گيرم

بگذار كه تقديرم   همواره بچرخاند

 

گردونه ي آتش را  بايد كه بگردانند

تا غنچه ي پنهان را در خود بشكوفاند

 

آن شعله ي خرد اينك   فواره ي آتش هاست

اي كاش تورا هم عشق  اينگونه بگيراند

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۳/٢٦ - نوشین

عنوان : برداشتی آزاد از کتاب مائده هاي زميني

 

ü ناتانائیل! آرزو مکن که خدا را در جائی جز همه جا بیابی! هر مخلوقی نشانی از خدا است و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد. هماندم که مخلوقی نظر ما را به خویشتن منحصر می کند، ما را از خدا بر می گرداند! 

ü هیچ فکری بجز به علت اختلافی که با دیگر افکار داشته، مرا به خود علاقه مند نمی ساخته! 

ü ناتانائیل! من شوق را به تو خواهم آموخت! وجودی هیجان انگیز، نه آرام و سر بزیر. من در آرزوی هیچ آسایش دیگری، جز آسایش خواب مرگ نیستم. از این می ترسم که مبادا تمامی آرزوهایم و همه ی نیرویی که در طول حیاتم ارضاء نکرده ام، پس از مرگ شکنجه و عذابم کنند. 

ü ناتانائیل، شوق را به تو خواهم آموخت! اعمال ما به ما وابسته است؛ همچنانکه درخشندگی به فسفر. درست است که اعمال ما ما را می سوزاند، ولی تابندگی ما از همین است!! واگر روح ما ارزش چیزی را داشته، دلیل بر آن است که سخت تر از دیگران سوخته است. 

ü هر نوازش نسیم خندان، مرا به تبسم واداشته؛ و من از بازگو کردن آن برای تو خسته نمی شوم. ای ناتانائیل، شوق را به تو خواهم آموخت! 

ü و باز منالک مرا می گفت: " سراسر وجود من بسوی هر اعتقادی انگیخته شده است، و برخی شبها چنان دیوانه می شدم که نزدیک می شد جانم از تن پرواز کند، بگریزد. و من به همین علت تقریبا به وجود روح خویش اعتقاد یافتم! 

ü ای انتظار!! تا کی ادامه خواهی داشت؟؟ و اگر به پایان برسی با چه می توان زیست؟؟؟ 

ü ناتانائیل، کاش در تو هیچ انتظاری، حتی میل هم نباشد! و فقط استعدادی برای پذیرفتن باشد. آنچه را که به سویت می آید منتظر باش؛ اما جز آنچه را که به سویت می آید خواستار مباش! جز آنچه داری آرزو مکن...بفهم که در هر لحظه می توانی مالک خدا با همه ی ملکوتش باشی... 

ü آخر چه؟؟ ناتانائیل، تو خدا را داری و او را نمی بینی! خدا را داشتن دیدن اوست؛ اما مردم به او نمی نگرند. 

ü اما ناتانائیل، تنها خدا است که نمی توان بانتظارش ماند. در انتظار خدا به سر بردن یعنی در نیافتن این که خدا در توست! 

ü به غروب چنان بنگر که باید روز در آن میمرد، 

و به روز چنان که هر چیز در آن میزاد، 

کاش دیدن تو در هر لحظه نو باشد، 

فرزانه آنکس است که از هر چیز به شگفتی افتد، 

ای ناتانائیل! تمام درد سر تو از تنوع ثروت توست!! 

کوتاهترین لحظه ی حیات بس قوی تر از مرگ و نیستی است و مرگ چیزی جز اجازه ای برای حیاتی دیگر نیست؛ تا همه چیز مدام از سر گفته شود! 

ü ناتانائیل! آخر کی همهء کتابها را خواهیم سوزاند؟؟ برای من " خواندن" اینکه شن ساحلها نرم است کافی نیست؛ می خواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند. معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد برای من بیهوده است! 

ü مسلما می خواستم هر خنده ای را که بر لبی می بینم ببوسم و هر خونی را که بر گونه ای و هر اشکی را که در چشمی می بینم بنوشم. و به گوشت هر میوه ای که شاخه ای بسویم دراز می کند دندان فرو برم. در هر مسافر خانه ای نوعی گرسنگی بسراغم می آید؛ و در برابر هر چشمه ای عطشی-عظشی خاص در برابر هر یک؛ و من کلمات دیگری می خواستم تا بتوانم تمنیات دیگرم را بیان کنم: 

برای جای پائی که راهی را می گشود؛ 

برای استراحتی که سایه ای می طلبید؛ 

برای شنای در کنارهء آبهای گود؛ 

برای عشقی و یا خوابی در هر بستری؛ 

دستم را گستاخانه بر روی هر چیزی دراز کرده ام و گمان می برده ام که نسبت به هر یک از تمنیات خود حقی دارم!! 

ü ای مائده ها!! 

من در جستجوی شما بسر می برم ای مائده ها! 

ای رضایت خاطر، من در جستجوی تو هستم؛ تو همچون خنده های تابستان زیبایی. می دانم که آرزویی ندارم که تا کنون پاسخ آماده ی خویش را نیافته باشد. 

زیباترین چیزی که بر روی زمین شناخته ام، آه! ای ناتانائیل! همان گرسنگی من است؛ که همیشه وفادار مانده است به تمام چیزهایی که در انتظار او بوده است! 

ü ناتانائیل، کاش هر هیجانی بتواند برایت نوعی مستی باشد. اگر آنچه تو می خوری سر مستت نکند، بدان از آن روست که گرسنگی ات کافی نیست! هر عمل کاملی با اشتیاق همراه است و تو از همین راه می دانی که باید آن عمل را بجا آوری.... 

ü دوست ندارم به من بگویید: بیا، فلان شادی و سرور را برایت آماده کرده ام؛ من فقط شادی های تصادفی را دوست دارم، و شادی هایی را که ندای من از صخره ها می جهاند؛ اینگونه شادیها همچون شراب تازه ای که از خم سر کرده باشد برای ما تازه و قوی است! ای ناتانائیل، به شادیهایت تظاهر مکن! 

ü ناتانائیل، خدایت را به آنان ترجیح ده....من نیز دانسته ام که خدا را چگونه ستایش کنم و برایش چه بسا سرودهای مذهبی خوانده ام، و حتی ایمان دارم که وقتی او را می سروده ام گاهی غلو نیز می کرده ام! 

ü سلامت جسمم را جز به مسمومیت شفاناپذیر روحم مدیون نبودم؛ و اصلا آنچه را که از این گفته می خواسته ام بگویم نفهمیدم. 

ناتانائیل، من دیگر به گناه اعتقادی ندارم. اما تو در خواهی یافت که جز با شادی بسیار نمی توان اندکی حق تفکر خرید! مردی که خود را خوشحال می نامد و اندیشه هم می کند، به راستی نیرومند نامیده می شود. 

ü ناتانائیل! می خواستم چنان کنم که در حیات تولد یابی.... 

ناتانائیل! می خواهم شوق را به تو بیاموزم... 

ناتانائیل! به مصداق آنکه نزد آنچه به تو شبیه است درنگ مکن، هرگز درنگ مکن..... 

ناتانائیل! همانگاه که پیرامون تو با تو شباهت یافت یا همانگاه که تو خود را شبیه پیرامون خود ساختی دیگر برایت سودمند نیست. و باید که آنرا به ترک گوئی. هیچ چیز برای تو خطرناک تر از خانواده ی تو، خانه ی تو، و گذشته ی تو نیست. از هر چیز جز تعلیمی که می دهد فرا مگیر؛ و کاش لذتی که از اشیاء برای تو حاصل می شود خود آنها را منتفی کند. 

ü اگر برایم گفته شده بود، اگر اثبات می شد که حیات نامحدودی دارم، دیگر در صدد کاری بر نمی آمدم. ار آنجا که برای هر کار زمان و فرصت کافی در اختیار داشتم دیگر از شروع به فلان کار مشخص اجتناب می ورزیدم. و هرچه باداباد کاری انجام می دادم.... 

ü ولی شما عشقی و علاقه ای را که جوانی مرا سوزاند نمی دانید چه بود. از فرار ساعات به خشم می آمدم. لزوم انتخاب همیشه برایم تحمل ناپذیر بود. انتخاب کردن در نظر من عبارت از برگزیدن یک چیز نبود، بلکه پس زدن آن چیزی بود که بر نمی گزیدم. و من هرگز جز برگزیدن "این" یا "آن" کاری نکرده ام. اگر "این" را برگزیدم بی درنگ به "آن دیگری" حسرت می بردم و از این رو بیشتر اوقات بی اینکه جرات به اقدامی داشته باشم، گیج و باز و گشاده، از ترس می ماندم که اگر بازوانم را برای گرفتن چیزی ببندم جز "یک چیز" را بر نگزیده باشم. 

ü چنین می اندیشم، خوشا به حال آنکس که بر عرصه ی پهناور زمین هیچگونه تعلق خاطری ندارد و شوق ابدی خود را با جنبش های دائمی جهان بگردش در می آورد. 

ü روحم همچون کاروانسرای در گشاده ای بود بر سر چهار راهی. و هر که آید گو خوش آید. به سوی هر چیز دوست داشتنی کششی داشتم و با تمام حواسم در انتظار بودم و چنان نیوشنده بودم که حتی "یک" فکر شخصی هم نداشتم، همه ی تاثرات گذرنده را جلب می کردم و عکس العملی چنان اندک داشتم که هیچ چیز را بد نمی انگاشتم، چه رسد به اینکه به آن اعتراض کنم. گذشته از این، بزودی درک کردم که چه کینه ی اندکی در برابر زشتی، به عنوان تکیه گاه عشقم در برابر زیبائی دارم. 

ü یک بار شادمانی ام چنان سرشار بود که می خواستم دیگری را با خبر کنم و به کسی بگویم که چگونه سراپای مرا شاداب و سرزنده نگهداشته است. 

ü شامگاهان، در روستاهای ناشناس به کانون خانواده هائی که در روز پراکنده شده بود و اکنون دوباره فراهم می آمد می نگریستم. پدر خسته از کار برمی گشت و بچه ها از دبستان می آمدند. در خانه یک لحظه باز می ماند و از آن روشنائی و گرما و خنده بیرون می زد و بعد همه ی شب بسته می ماند. از دم باد لرزاننده ی بیرون هیچ چیز ولگرد و سرگردان نمی توانست بآنجا داخل شود. ای خانواده ها! من نسبت بشما کینه می ورزم! ای کانونهای در بسته ی خانواده؛ ای درهای بسته؛ ای حدود حسود خوشبختی- گاهی در تاریکی شب، ناپیدا، پشت شیشه ی پنجره ای خم شدم و مدتی به عادات و رسوم خانه ای نگریستم. پدر آنجا نزدیک چراغ نشسته بود؛ مادر وصله میدوخت و صندلی یک پدر بزرگ خالی مانده بود؛ کودکی نزدیک پدرش کار می کرد؛ و قلب من از این آرزو بدرد آمد که کاش می توانستم او را با خود برسر راه ها بکشانم. فردای آنروز دوباره او را که از دبستان بر می گشت دیدم و پس فردا سر صحبت را با او باز کردم، و او چهار روز بعد به ترک همه چیز گفت تا در پی من بیاید. چشمهای او را برابر شکوه و جلال دشت گشودم؛ و او دریافت که دشت برای او گشاده است. بروحش سرگردانی را آموختم و روح او که بالآخره شادمانه بود- عاقبت آموخت که حتی از من نیز ببرد و با تنهائی خویش خو کند. 

ü کسانی مرا به خود خواهی متهم می کردند ومن آن کسان را به نادانی. قصد داشتم که هرگز کسی را، زنی را، یا مردی را، دوست نداشته باشم. بلکه فقط دوستی را،عطوفت را و عشق را. و اگر آنرا به کسی می دادم نمی خواستم از دیگری گرفته باشمش. و در این راه تنها از نقد وجود خویش می کاستم. 

ü ای میرتیل! تو اگر می خواستی یا اگر می دانستی، می توانستی در این لحظه، بی هیچ زنی یا فرزندی بر روی زمین در برابر خدا تنها باشی. اما تو به یاد ایشانی، و تمامی گذشته ات را، تمامی عشق و دلمشغولیهای زمینی را از بیم از دست دادنشان با خود به هرسوی میبری.... 

ü اینهمه به من مگوئید که خوشبختی خود را مرهون حوادثم. مسلما پیش آمدها با من همراهی کرده اند، ولی من آنها را بکار نگرفته ام. گمان مبرید که خوشبختی من بدستیاری غنا فراهم شده است و دل من بی آنکه هیچ دلبستگی و علاقه ای بر روی خاک داشته باشد، سخت فقیر مانده است و من چه بسا آسان خواهم مرد. خوشبختی من از سر شور و حرارت است. روزهائی را بخاطر دارم که فقط تکرارهمان دو و دو باز هم می شود چهار- و یا تنها دیدن "دستم" که بر روی میز بود،- مرا سرشار از سعادتی "کامل" و ازلی می ساخت. من بی اندک تفاوتی یا اندک تمیزی همه چیز را از صمیم قلب پرستیده ام. 

 برداشتی آزاد از کتاب "مائده های زمینی" اثر آندره ژید

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۳/۱٩ - نوشین